آخرين برگ زرد
...این نیز بگذرد...
وبلاگ جدیدت را دیده ای ؟ شعرهایی که دوست داشتم برایم بسرایی به جایت نوشته ام .. رویایی بی لبخند از بستری نا معلوم مدام دلتنگ می شود و مرا در افسردگی ام آواره می کند آنقدر که تلخی بی شما گم شدن را احساس نمی کنم انگار افسرده گی ام خوب شده ; دیوانه شده ام .. در همین پاییز و مهر بود که .. نـــــــــــ ه پاییز نحس نیست ... از این سطر تا آخر همین خیابان که به هیچ جا نمی رسد , دست هایم را نقاشی می کنم . خدا را چه دیده ای شاید آخر این نامه تمام شدم ! پس بگذار این نامه را که می نویسم به نام تو کنم .به نام تو که آخرین بازمانده ی لیلایی .

لیلی همین فرداست که دختران خیابان هفتم نامه های ما را با یک ادکلن شیک و یک امضای " دوستت دارم " به پسرک همسایه بدهند و این کلمات بچرخند. بی که بدانند این نامه ای از مجنون بوده برای لیلی !
لیلی کاش قصه نبودیم ,درست شبیه یکی از همین عشق های خیابانی که صبح به دنیا می آید ,شب می میرد .
کاش قصه نبودیم .

